تماشای آفتاب

عاشقانه ها

دمتون گرم، گل کاشتین!

سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آتش به اختیارید!

آتش به اختیارید.

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

اردو جهادی!!!!

دوستان امشب برای بنده حقیر حسابی دعا کنید.


ادامه مطلب ۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

غَم و نَم!

از غمم با گل پژمرده‌ى گلدان گفتم

تلخ با چایى یخ کرده‌ى لیوان گفتم


گفتم آنقدر دلم تنگ هوایش شده‌است

همه را نم نمه، با نم نم باران گفتم



امیر اکبرزاده



۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

این سه سال!

نمی دونم دقیق از کی شروع شد ولی می دونم سه ساله که استارتش زده شده و الان به بدترین حالت ممکنش رسیده، قبلا اگر سر موضوع خاصی ناراحت می شدم فقط فشار روحی بود که اذیتم می کرد ولی الان تقریبا یک ماهه جسمم رو هم درگیر کرده تو این چند ماه اخیر خیلی اتفاقات افتاد. فراز و فرود زیادی داشت با آدمای رنگاوارنگ؛ ولی یه چیزایی همیشه ثابت بود که اتفاقا خوب هم بود انرژی زندگیم بودن ولی این یک هفته آخر اون ها هم رنگی رنگی شدن! یک سری افرادی که همیشه حامی بودن الان خودشون جز اون آدم ها شدن و اون کسی که هر وقت یه گوشه کارم گیر می کرد یه دو ساعت باهاش حرف می زدم شبا پنج ساعت گریه می کردم دوباره هدف های زندگیم آرمان ها آرزو هام یادم می افتاد الان نیست تا آخر ماه رمضان هم نمی یاد، برای همین تحمل کردن سخت تر شده.
نمی گم از اول حال جسمیم خوب بود نه خیلی وقتا بگیر نگیر داشت دو سه هفته درگیرش بودم دوباره خوب می شدم ولی این سری هیچ جوره قصد خوب شدن نداره. خب یه سری افراد همیشه کنارم بودن الان مقابلم هستن و از اون هایی دارن حمایت می کنن که اوایل این سه سال من از زندگیم حذفشون کردم خیلی زود فهمیدم اون هایی که دید مثبت نصبت بهشون داشتم خیلی هم مثبت نیست زندگیشون، تا نفعی براشون نداشته باشی نمی بیننت. حالا الان این ها رو کردن شعار خودشون همه جا می گن:(
ادامه مطلب ۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

پسر بچه ای که تو رو دوست داشت!

تو از کوچه رَد میشدی یادمه

به یه پیرهنِ ساده یِ صورتی

یه جایی حوالیِ ده سالگیم

همون سالای روشن و قیمتی


دوتا جوجه رنگی توی پیرهنم

یه برگِ لواشک تو دستام بود

وطن واسه من خونَمون بود و بس

همون کوچه معنایِ دنیا بود


تو مثلِ یه قو رَد شدی یادمه

روو دریاچه ای که منو غَرق کرد

گذشتی و بعد از عبورت جهان

دیگه پیشِ چشمایِ من فرق کــــرد


میخواستم همه چیزو قسمت کنم

با اون چشمایِ روشن و خواستنید

یه جوجه یه تیکه لواشک یه تاس

چار کاشتِ تیله،یه لیس بستنی


ولی تو گذشتی و با تو گذشت

همه آب های جهان از سرم

حالا با همین مویِ جو گندمی

از این کوچه با فکر تو میگذرم


پسر بچه ای که تو رو دوس داشت

به عشقِ تو تبعید شد از بهشت

سرِ زنگِ انشا توی دفترش

برات اولین نامه هاشو نوشته


قایم کردشون تو کیفِ مدرسش

کنارِ کتاب و تراش و مداد

بغل دستِ پرگار و نون و پنیر

ولی هیچوقت اونا رو دستت نداد


پسربچه ای که تو رو دوست داشت

هنـــوزم به یادت نفس میکِشه

هنـــوزم توو خواباش قدم میزنی

نمیتونه بعد از تو عاشق بشه


هنـــوزم تو از کوچمون میگذری

یکی اینجا مثلِ قدیم مستته

میخواد نامه هاشو،نامه هاتو به دستت بده

ولی دستِ بچت تویِ دستته"



یغما گلرویی


۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ماه من...!

ماه من!

رمضان است نباید به سر بام روی...

ماه من مجتهدان در پی دیدار توأند


۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

مهمان خانه ام، جُمعه!

من با جمعه هیچ قراری نداشتم

اما او

غروب هر هفته

حضور سنگینش را

آنچنان بر لحظه هایم می گستراند

که ساعت ها یک گوشه بنشینم

و به چرای مبهمِ نبودن ها فکر کنم 

دامن کهنه خاطرات را می گرفت

و بی ملاحظه می تکاند

و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده بود

و بی اندازه دلگیر!



پریسا زابلی پور

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

قسمت هشت از داستان شازده کوچولو!

شازده کوچولو

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:

ادامه مطلب ۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شَک!

هر بار شک می کنم زنم دیگه دوسم نداره

ازش نمی پرسم، چون می دونم جوابی نمی گیرم 

فقط صبح از خواب بیدار می شم 

می رم حموم در شامپو رو باز می کنم  و می زارم زیر دوش آب

شامپو بدن رو بجای قفسه، می ندازم تو حموم

حوله حمومم رو پرت می کنم رو کاناپه

چای نپتون هارو از جعبشون در میارم، می ریزم رو کابینت

در روغن رو باز می زارم، یا ماهی تابه رو می سوزونم 

و بعد گوشیم رو بر می دارم 

منتظر می شینم تا از خواب بیدار شه تا حرکات بعد از بیدار شدنش رو فیلم بگیرم و خیالم جمع بشه که همه چیز سر جاشه

با اولین جیغ تو دستشویی که می گه

ادامه مطلب ۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان