تماشای آفتاب

عاشقانه ها

ززندگی نامرئی6!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی

ادامه مطلب ۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

زندگی نامرئی 5!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی

ادامه مطلب ۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

زندگی نامرئی 4!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی 

ادامه مطلب ۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

زندگی نامرئی3!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی 

ادامه مطلب ۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

زندگی نامرئی 2!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی 

ادامه مطلب ۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

زندگی نامرئی1!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی

ادامه مطلب ۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

لجبازی...!

لجبازی یک کلمه نیست!

یه اشتباست!

اشتباه ویران کننده!

که میتواند هر دو نفر را در رابطه به زمین بزند و جایی برای بلند شدن نماند!

لجبازی میتواند انقدر قوی باشد که یادت برود روزی عاشق کسی بودی که به او میگفتی نمیخواهی ناراحتی اش را ببینی!

اما حالا خودت عامل اصلی اش شده ای!

باعاشقانه های خود لجبازی نکنید

گاهی جایی برای جبران نمیماند!



نیلوفر رضایى

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

دختر معمولی ام!

من و خیلی از دخترها ، جزو دختران معمولی هستیم.

برای ما از اول سخت بود با کفشِ پاشنه بلند مسیرهای طولانی را راه برویم و جیکمان از پا درد در نیاید.

ما از همان اول دنبال کفش اسپرت بودیم که بتوان با آن،ساعت ها در شهر، قدم زد ، دوید و بی توجه به کج شدن روسری، شاد بود.

ما مشتاق صحبت با مردها نبودیم.به چشمانشان زل نمیزدیم.بیشتر وقت ها از گوشه و کنار رد میشدیم و میرفتیم.ما از بچگی یاد گرفتیم ساده باشیم.

راستش ما مثل معشوقه های امروزی شما ،هر روز یک رنگ و یک بو نبودیم.عشوه و ناز ، مادر زادی در رگ و خون ما نبود.امکانش بود یک روز شلخته باشیم ، ناراحت باشیم ، گریه کنیم.ما نمیدانستیم در هر موقعیتی باید شیک باشیم و روسریمان کج نشود.

ما همان دخترانی هستیم که عشق را در زندگی یاد گرفتیم،نه اینکه به ما گفته باشند همیشه خوش چهره و خوش بوترین باش، تا تمام شهر را عاشق کنی.بوی ادکلن ساده و آرام ما ،میان هزاران عطر و بوی مختلف اطرافِ شما گم شد.

خنده های ارام ما ، میان قهقه های پر،عشوه و بلند انها اصلا شنیده نمیشد.ما عشق را در کفش های پاشنه بلندمان که خاک میخورد، جا گذاشتیم.

ما با همان کوله پشتی و کفش اسپرتمان ، بی صدا آمدیم در زندگی شما.ما حتی کفش هایمان پاشنه بلند هم نبود که صدای رفتنمان را بشنوید.ما یک دسته دختر معمولی بودیم،فهمیدیم باید عوض شویم تا مارا ببینید.اما نتوانستیم.ما معمولی بودیم، هنوز هم هستیم چون اینطوری راحت تریم،خوشحال تریم. ما بلد نیستیم خودمان نباشیم.




رقیه رستمی

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

ماه گرفتگی...!

ماه گرفتگی

هنگامی که گیسویت را

به پهلوی صورت شانه میکنی

در چشمانم که تو را رصد میکنند

ماه گرفتگی رخ میدهد!



علی سلطانی

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

کافر شدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!؟!؟!؟!؟

 مجنون از راهی میگذشت. جمعی نماز گذاشته بودند. مجنون از لا به لای نمازگزاران رد شد. جماعت تند و تند نماز را تمام کردند. همگی ریختند بر سر مجنون.  گفتند بی تربیت کافر شده ای. مجنون گفت مگر چه گفتم؟!


گفتند مگر کوری که از لای صف نمازگزاران میگذری. مجنون گفت من چنان در فکر لیلی غرق بودم که وقتی میگذشتم حتی یک نمازگزار ندیدم. شما چطور عاشق خدایید و در حال صحبت با خدا همگی مرا دیدید؟!


۱۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان