تماشای آفتاب

عاشقانه ها

اتوبوس خط واحد...!

مردیست چهل و پنج ساله، 

ارام و موقر

نگاهش پر است از حرفهای نگفته.

از دوسال عاشقی میگوید و یک قهر یک شبه؛


"تا یک هفته از هم بی خبر بودیم تا اینکه احساس کردم یک دنیا حرف عاشقانه در گلویم گیر کرده..تلفن را برداشتم و قراری تازه گذاشتیم. درست سر چهارراه..از دور می امد..

خندیدم ، او هم خندید..

که یکباره اتوبوس خط واحد ....و دیگرهمه چیز تمام."


اشک میریزد و ادامه می دهد؛


"بیست سال است حرفها در گلویم مانده

بیست سال است از تمام اتوبوس های خط واحد متنفرم..

بیست سال....."


اگر حرف عاشقانه ای در گلویتان مانده رهایش کنید،

اتوبوس های خط واحد بوق نمیزنند..!!



المیرا لایق

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
حوا ...
۱۰ دی ۰۵:۱۶
چقدر غم داشت :(

پاسخ :

آره خیلی عزیزم‎ ‎:'(‎
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان