تماشای آفتاب

عاشقانه ها

کلاس دوم!

اول مهر ٦٧


همه کلاس اولی ها گریه می کردند. من چسبیده بودم به مامانم و غش غش می خندیدم. یکی از معلم ها دستم را گرفت و برد جلوی صف. گفت: «آقا کوچولو اسمت چیه؟.» گفتم: «مرتضا.» گفت: «خوشحالی اومدی مدرسه.» گفتم: «بع......له.» گفت: «آفرین.» بعد گفت همه بچه ها برای مرتضا یک دست محکم بزنند. همه فین فینوها و جیغ جیغوها دست زدند. بعد گفت: «آقا مرتضا. چی بلدی واسه دوستات بخونی؟» گفتم: «قرآن بلدم» یک میکروفون داد دستم که کله اش اندازه مشتم بود. یک بیسمی الله عبدالباسطی خواندم که خودم هم کیف کردم. مامانم را می دیدم که ایستاده بود جلوی در و با دستمال، زیر چشم هاش و دماغش را پاک می کرد. بقیه قل هوالله را همینطوری تند تند خواندم و بعد یک صدق الله عبدالباسطی معرکه. بعد خانم معلم گفت: «بچه ها ببینید مرتضا چقدر خوشحاله که اومده مدرسه. نه بهونه مامانش رو میگیره نه گریه می کنه.» بعد دستم را گرفت توی دستش. گفت: «مرتضا برای مامانت دست تکون بده.» چند باری بالا و پایین پریدم و براش دست تکان دادم. مامان پروانه هم با یک دست بیخ چادرش را گرفته بود و با آن یکی دست برایم دست تکان داد. بعد معلم گفت: «حالا همه بچه ها برای مامان هاشون دست تکون بدن و خداحافظی کنن.»


اول مهر ٦٨


«چرا گریه میکنی؟»«گریه نمی کنم.» گفت: «دروغگو. ایناهاش. اشکات معلومه. فین فین هم کردی.» جیغ زدم که من فین فینو نیستم. گفت: «هستی.» خانم معلم گوش پسر را گرفت و گفت: «چیکار به مرتضا داری.» گفت: «آخه داره گریه می کنه.» گفت: «هیچم گریه نمی کنه.» پرسید: «مرتضا گریه می کنی؟» دماغم را کشیدم بالا و گفتم: «نه.» با لب آستینم اشکهام و دماغم را پاک کردم. گفت: «همه مدرسه می دونن که امسال تو مرد مایی. خودت خبر داری؟» سرم را به این ور و آن ور تکان دادم. گفت: «بازم برای بچه ها قرآن می خونی؟» سرم را تکان دادم پایین که یعنی بعله. دستم را گرفت و برد جلوی صف. گفت: «بچه ها مرتضا رو که میشناسید.» بچه ها جیغ کشیدن که بع...له. بعد گفت: «امسال رو هم می خوایم با قرآن خوندن مرتضا آغاز کنیم. یه صلوات بفرستید.» یک صلواتی فرستادند که گوشم پاره شد. لبم را چسباندم به لبه میکروفون. یک بیسم الله عبدالباسطی گفتم که اصلا کیف نداد. داشتم تند و تند سوره را می خواندم. یک لحظه سرم را بالا کردم و دیدم همه مامان ها، بالا سر بچه هایشان ایستاده اند. به جای خالی مامان پروانه نگاه کردم که جلوی در مدرسه نبود. بعد یک هو دیدم قرآن یادم نمی آید و چشم هام می سوزد و فینم دارد راه می افتد. همان پشت میکروفون گفتم: «خانم اجازه. ما دیگه نمی تونیم. قرآن یادمون نمیاد.» گفت: «عیبی نداره مرتضا» بعد دوباره دستم را گرفت توی دستش. بعد گفت: «دست راست همه بچه ها بالا. رو به مامانا.» گفت: «حالا تا سه میشمارم با جیغ و هورا با مامان ها خداحافظی می کنیم. یک. دو.» سه را که گفت، دستش را گذاشته بود روی چشم من. هیچی نمی دیدم...

مرتضی برزگر

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
تکراری Tekrari
۰۱ مهر ۰۰:۵۳
;(

پاسخ :

این اتفاق برا خود من کلاس دوم راهنمایی افتاد اون موقع ما راهنمایی داشتیم😐😂
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان