تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی8!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


ساعت 10 شب بود. همه‌ی اهل خانه به صفحه تلویزیون خیره شده بودند که قاف به قول خودش سکوت شیشه‌ای خانه را شکست و گفت: «بابا من فردا از دبیرستان می‌رم خونه عزیزجون. می‌خوام کمک آقاجون کنم. جمعه هم که شما می‌آیین». 

بابا آخرین جرعه چائیش را خورد و سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد و گفت: «اگر مامانت باهات کاری نداره، اشکالی نداره برو». 

چهارشنبه ظهر بود که قاف دیگر با سرویس به خانه نرفت. او خوشحال بود که دوباره به خانه آقاجون می‌رود، شاید هم می‌توانست از تکراری بودن فرار کند…! او روی نیمکت‌های چوبی ایستگاه اتوبوس ننشست، به درختی که تقریبا پوستش کنده شده بود تکیه داد و چشم به راه رسیدن اتوبوس ماند. اتوبوس خیلی پر بود. قاف یک دستش به کیف بود و با یک دست دیگر، میله وسط اتوبوس را محکم گرفته بود. اتوبوس به ایستگاه پنجم رسید. قاف پیاده شد. از سر کوچه تا پلاک 121 راه زیادی نبود. قاف از کنار دیوار‌های قدیمی، قدم زنان به پشت درب خانه آقاجون رسید. برگ‌های زرد مو که به سختی خودشان را به شاخه‌های لاغر چسبانده بودند از روی دیوار به کوچه سرک کشیده بودند، شاید آنها هم مثل قاف روزهای سرد و پایانی پائیز را می‌شمردند. 

قاف انگشت اشاره‌اش را روی کلید زنگ فشار داد. با صدای زنگ، صدای عزیزجون هم به گوش رسید: «کیه؟»

ـ سلام. منم عزیزجون، قاف. 

صدای آیفون و باز شدن در باعث فرار گربه ای شد که تا سینه در کیسه‌ی زباله همسایه‌ی روبه‌رو فرو رفته بود. قاف وارد حیاط شد. برگ‌های زرد باغچه و دیدن آب حوض باعث شد که لبه حوض بنشیند و دستش را در آب سرد آن فرو ببرد و چند تا از برگ‌های زرد را از آب بگیرد و دوباره در آب بیاندازد. عزیز از پشت پنجره به قاف نگاه می‌کرد، قاف که او را دید، دستی تکان داد و از روی حوض پرید و دوان دوان به طرف پله‌های توی ایوان رفت. درِ چوبی را محکم هول داد و رفت توی اتاق. 

ـ سلام عزیز. 

عزیزجون که از آمدن قاف خوشحال بود، گفت: «سلام عزیزم. بی‌خبر اومدی، غافل‌گیرم کردی. اتفاقاً تو فکرت بودم». 

قاف قیافه گرفت و شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «ماییم دیگه! یکی یدونه عزیزجون».

عزیزجون لپِ قاف را گرفت و گفت: «ای شیطون، باز خودت رو انداختی جلو بقیه». 

ـ مگه دروغ می‌گم؟ من بهترین نوه‌تونم دیگه.

ـ همه خوبن، تو هم خوبی؟ حالا چه خبر؟

قاف حرف را عوض کرد و گفت: «آقاجون پایینه؟ باز تو کارگاه داره هنرمندی می‌کنه؟»

ـ نه! امروز یکی از همسایه‌ها و رفیقای قدیمی‌ش بستری شده تو بیمارستان، رفته ملاقات اون. آخه ساعت ملاقات دو تا چهاره. 

ـ حالا برا این نوه گل‌تون چی دارید که بخورم؟ حسابی گشنمه. 

ـ تو که خبر نداده بودی تا گاوی، گوسفندی چیزی جلوی پات سر ببرم، اما الان یکی دو تا تخم مرغ برات می‌شکونم تا با ترشی‌هایِ عزیزجون بخوری و کیفشو ببری.

ـ پس می‌خوای مرغ‌ها رو بکنین تو لونه و تخم مرغ‌ها رو از تو یخچال دربیارین؟ ما که راضی‌ایم. وقتی خوردم صبر می‌کنم تو شکمم جوجه بشن و مزه جوجه کباب بگیرن. 

عزیزجون که از حرف قاف خنده‌اش گرفته بود، گفت: «عوضش برای شام، یه غذای حسابی برات درست می‌کنم».

ادامه دارد...

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی


۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان