تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی 9!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


قاف پرسید: «‌عمه زهره ساعت چند میاد؟»

ـ امروز بعدِ شرکت با آقا حمید می‌ره خونه پدرشوهرش. 

ـ پس امشب جمع لیلی و مجنونِ شما رو به هم زدم. البته بودنِ منم، خودش یه صفایی به این خونه می‌ده. 

ـ اگه این زبون رو نداشتی، فکر می‌کنم آقا موشه می‌خوردت. 

عزیز رفت توی آشپزخانه و صدای جلیز و ولیز تخم مرغ‌ها داخل روغن داغ، بلند شد. قاف هم نزدیکِ تلویزیون رفت وکنترل را دستش گرفت و شبکه‌ها را بالا و پایین کرد و مشغول دیدن یک فیلم مستند شد. هنوز چند دقیقه ای از ورود قاف نگذشته بود که عزیزجون سفره‌ی نهار را پهن کرد و گفت: «فکر کنم تا حالا روده بزرگه روده کوچیکت رو خورده باشه، بیا شروع کن تا من برم برات ترشی بیارم».

قاف سمت سفره رفت و به کاسه و بشقاب نگاه کرد و گفت: «دست شما درد نکنه».

و بعد مشغول خوردن غذا شد و درحین خوردن با آب و تاب صحنه‌های شکار حیوانات را هم نقد می‌کرد. همین‌طور که غذا داخل دهانش بود گفت: «ببین عزیزجون هر کی به هر کیه، هر کی قوی تره، کوچیک‌تر رو می‌خوره. همینه، نخوری، خورده می‌شی». 

عزیزجون با حرف‌های قاف موافق نبود اما چون دوست نداشت دل او را بشکند به علامت تأیید سرش را تکان داد. 

صدای باز و بسته شدن در خانه باعث شد که عزیزجون حرف‌های قاف را قطع کند و بگوید: «آقاجونت هم تشریف اُورد».

قاف گفت: «آخ جون آقاجون». و از جایش بلند شد. 

قاف درِ اتاق نشیمن را باز کرد و از بالای پله‌ها، داخل حیاط را نگاه کرد و گفت: «سلام آقاجون». 

ـ سلام! چه عجب، چشم ما به جمال منورت روشن شد. نمی‌گی یه پدرِ پیر دارم، خوبه برم کمکش؟

قاف گفت: «آقاجون دیدن شما سعادت می‌خواد که بعضی وقتا شامل حال ما می‌شه، بعدشم من کی باشم که بخوام برای شما کاری انجام بدم».

آقاجون لبخند زد و گفت: «قربونِ نوه شیرین زبون و با معرفتم برم. خدا حفظت کنه. حالا برای شروع، بیا این میوه‌ها رو بگیر، بِده به عزیز تا ببینم دیگه چه دستوری داره». 

سفره نهار که جمع شد، قاف رفت کنار آقاجون نشست و گفت: «آقاجون! موافقی چایی رو ببریم توی کارگاه بخوریم؟»

ـ تا من یه کمی به عزیز کمک می‌کنم، تو می‌تونی خودت بری، یه سر و گوشی آب بِدی! 

قاف با عجله و با شوقی که داشت پله‌های زیرزمین را یکی یکی پائین می‌رفت. فضای زیر زمین حال و رنگ دیگری داشت، نگاه قاف به زیر زمین، همان کارگاه پر رمز و راز پدر بزرگ، تغییر کرده بود، از صندوقچه چوبی قدیمی تا چراغ گرد سوزی که گذشته آقاجون را نشان می‌داد، دیوارهای آجری و سنگ فرش زیر زمین و یک صندلی گهواره‌ای که گاهی اوقات آقاجون چرت بعد از ظهرش را روی آن می‌زد. هنوز هم زیر زمین آقاجون که حالا برای خودش یک هنرکده کوچک شده بود بوی شمع و نم می‌داد.

کنار صندلی، قفسه کتاب بود که انواع و اقسام کتاب‌های قدیمی در آن دیده می‌شد. کتابخانه آقاجون همیشه برای قاف جای آرامش بخشی بود. بارها آقاجون را دیده بود که وقت خواندن کتاب، چقدر آرام است. انگار روی زمین نیست و در عالم دیگری سیر می‌کند. در وسط زیرزمین، با چند تا میز آهنی یک کارگاه معرق کاری و منبت کاری درست شده بود و تا چشم کار می‌کرد، دیوارهایش پر بود از قاب‌های چوبی و اسم‌ها و شکل‌هایی که به صورت منبت‌کاری و هنرمندانه ساخته شده بودند. سمت دیگر زیرزمین، انواع چوب‌های کوچک و بزرگ جمع شده بود که مواد خام کارِآقاجون محسوب می‌شدند.

قاف، اول از همه رفت روی صندلی آقاجون نشست و شروع کرد به تکان خوردن. بعد از چند دقیقه بلند شد و دور زیرزمین قدم زد و قاب‌های مختلف را با دقت ‌دید. بین همه کارها، یکی از آنها توجه قاف را به خودش جلب کرد. بعد هم آمد روی میزها را دید زد و دنبال هدیه خودش می‌گشت. صدای پای آقاجون روی پله‌ها شنیده می‌شد که قاف به سمت درِ کارگاه رفت. 

ـ آقاجون! دکورِ کارگاه رو کمی تغییر دادی. 

آقاجون نگاهی به محوطه‌ی کارگاه کرد و گفت: «خب هر چند وقت یک بار، خوبه برای تنوع هم که شده، دستی به سر و گوش کارگاه بکشم». 

قاف گفت: «هنوزم شما دنبال تنوع هستید. ببخشید ‌ها، اما به سن شما دیگه این حرفا نمی‌آد».

آقاجون ابروهایش را بالا انداخت و گفت:...

ادامه دارد...

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی



۹ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
سامان
۰۳ شهریور ۱۸:۵۳
چشم..😂😂😂

پاسخ :

بی بلا مادر
سامان
۰۳ شهریور ۱۱:۳۸
نفرمایید.. 

سلاااااام.. 

خسته نباشید از همه لحاظ.. 

روز جمعه ی خوبیم داشته باشید.  

پاسخ :

سلام 
ممنون
انشاءالله با شما دوستان
سامان
۰۱ شهریور ۲۳:۲۹
این نازپرورده که گفتی.. !

همچین نازپرورده ام نیستمااا.. 
هرکی از سختیای زندگی خودش خبر داره.. 

(:

پاسخ :

بله منظور بدی نداشتم.
اگر سو تفاهم شده عذر می خوام.
سامان
۰۱ شهریور ۲۳:۲۳
دیگه اینجوریاس.. 

کات نده کامل.. باش گاهی.. 
سامان
۰۱ شهریور ۲۰:۰۲
من دیگه جرات نمیکنم اینجا چیزی بگم میترسم بزنی..|:


😂😂😂😂😂😂

پاسخ :

نه کلا گفتم کار خوبی نکردم این داستان حاج آقا رو هم تو وب گذاشتم چون دیگه حسش نیست مثل قبلا کارام هم خیلی زیاده نمی رسم پست بزارم برای ادامه داستان لینک کانال رو می زارم که هر کسی خواست بره تو خود کانال داستان کوتاه توی اون کانال همزمان زیاد گذاشته می شه کانال خوبیه منم دیگه از این فضای مجازی فاصله می گیرم.
نوید شریفی
۳۱ مرداد ۱۵:۰۸
:)))))))))))))))


دلم برا بابا بزرگم تنگ شد :(((((((((

پاسخ :

آخییییییییییی خدا بیامرزش 
آره داغ یه عزیز خیلی سخته خدا صبر بده:((((((

.. محمد ..
۳۱ مرداد ۱۱:۲۷
عالی

پاسخ :

ممنون
سامان
۳۱ مرداد ۰۴:۵۲
سلام.. 
همیشه برقرار باشی.. 

پاسخ :

سلام بر شما خوبان
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان