تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی7!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی


چند روزی از جشن تولد قاف می‌گذشت. صدای جیک جیک گنجشک‌ها همه جا را پر کرده بود. با صدای زنگ تلفن، مامان که داخل آشپرخانه بود، با عجله دست‌هایش را با دستمال پاک کرد و پای تلفن رفت و گوشی را برداشت. 

ـ الو، سلام. بفرمایید. 

ـ زن داداش، سلام، خوبی؟

ـ سلام زهره جون، ممنون. خوبیم. 

ـ عزیزجون برا آخر هفته همه رو دعوت کرده. به من گفت خدمتتون تماس بگیرم، بگم تشریف بیارید. برای ناهار، روز جمعه منتظریم.

ـ چشم، حتماً، حال عزیزجون چطوره؟ آقاجون خوبه؟

ـ سلام می‌رسونن. پس منتظریم.

مامان نگاهی به ساعت کرد و گفت: «امیر، نرگس! یواش یواش آماده بشین بیایید غذاتون رو بخورید که دوباره راننده سرویس‌تون رو معطل نکنید». 

نرگس گفت: «حالا نیم ساعت وقت داریم، چرا این‌قدر عجله‌؟»

مامان که صدایش از آشپزخانه می‌آمد، گفت: «تا شما حاضر بشید ومثل همیشه با هم لجبازی کنید، دیر هم هست».

امیر که داشت لباس می‌پوشید، از مامان پرسید: «عمه زهره چی گفت؟»

ـ برای جمعه می‌ریم خونه آقاجون. 

ـ آخ جون، .. این دفه می‌خوام توی زیر زمین آقاجون یه چیز خوب واسه معلمم درست کنم. 

بعد از نهار، بچه‌ها لباس‌‌های‌شان را پوشیدند و با صدای بوق ماشین راهی مدرسه شدند.

ساعت از 2 عصرگذشته بود که سر و کله‌ی قاف پیدا شد. قاف دنبال مامانش گشت و بلند گفت: «سلام. مامان، من اومدم. کجایی؟»

مامان که مشغول رسیدگی به گلدان‌های ایوان بود جواب داد: «سلام. چه خبر؟ خوبی؟ مدرسه خوش گذشت؟»

قاف کیفش را روی پله‌های ایوان رها کرد و گفت: «امروز که داشتیم زنگ ورزش والیبال بازی می‌کردیم، توپ محکم به دستم خورد، از شدت درد داشتم غش می‌کردم».

مامان با عجله خودش را به قاف رساند و گفت: «خدا مرگم بده. بببینم دستت رو! هی بهت می‌گم مواظب باش».

مامان داشت دست قاف را ورانداز می‌کرد تا ببیند چه بلایی سرش آمده که ناله‌ی قاف بلند شد: «آخ آخ، یواش‌تر هنوز درد می‌کنه».

مامان با اخم گفت: «چند بار بِهت بگم تو مدرسه آروم بازی کن؛ نگفتم مراقب خودت باش؟ حالا برو اون مچ‌بند رو بیار ببند به دستت، تا آروم بشه». 

ـ از گرسنگی دارم می‌میرم، چی داریم؟

ـ برو خودت از رو اجاق، غذا بِکش. من با بچه‌ها غذا خوردم. 

قاف با دلخوری گفت: «من می‌گم دستم درد می‌کنه، شما می‌گی خودم غذا بِکشم؟ من زرنگ باشم همون قاشق رو تو دهنم بذارم، کلی کار کردم». 

ـ نی نی کوچولو، می‌خوای غذا بذارم دهنت؟ حالا انگار چی شده. زخمِ شمشیر که نخوردی. آدم باید کارهاش رو خودش انجام بده. 

مامان رفت طرف اجاق گاز و غذای قاف را تو بشقاب کشید و گفت: «بفرمایید. نکنه یه وقتی تو خونه دست به سیاه و سفید بزنی!» 

همین‌طور که قاف داشت غذا می‌خورد، پرسید: «امروز خبری نبود؟ شهر در امن و امان بود؟» 

ـ مثل همیشه. عمه‌ات زنگ زد برا روز جمعه دعوتمون کرد.

صدای قاف به خاطر غذایی که تو دهنش بود، بریده بریده بلند شد و گفت: «من فردا از دبیرستان می‌رم اونجا. پنج‌شنبه هم که تعطیلم. جمعه ظهر می‌بینم‌تون».

مامان با اخم گفت: «حالا تو غذاتو بخور. برای رفتن، وقت زیاده. هی به فکر رفتنی». 

قاف از سر سفره بلند شد و گفت: «آخه باید برم به آقاجون کمک کنم، ببینم چی برام درست کرده. مگه خودش نگفت تا نَرَم کمکش، از هدیه‌ش خبری نیست؟»

مامان گفت: «‌اگه بابات اجازه داد، برو. درساتُ هم بخون. فکرِ یلَلی تلَلی هم نباش».

ادامه دارد....

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی


۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
سامان
۲۹ مرداد ۱۹:۲۱
نترس شوخی کردم.. 😂😂😂

سلام.. 

پاسخ :

سلااام ولی من جدی گفتم😐
سامان
۲۸ مرداد ۱۸:۰۹
سلاااااام.. 

نیازی نیست خب.. به عمو و تیم پزشکی اعتماد دارم.. 
ان شاءالله این پس لرزه هام محو میشه.. 
من یکم تحملم کم شده.. 
یعنی میدونی چیه آجی ترسم از اون درده است.. 
سخته..

ولی من همون سامان شاد و شیطونم که هرروز یه دسته گلی به آب میده شک نکن.. 😁😁😁

وبم هیجان داره عه.. 😬
میام عملیات انتهاری انتحاری وبتو میپوکونمااااا.. 😜😜😜

هیچ کجا وبلاگ نمیشه .. دقیقااااا.. 💐
N@f@s 2000
۲۷ مرداد ۲۲:۲۴
مرسی عزیزم

پاسخ :

خواهش می شه مهربون
.. محمد ..
۲۷ مرداد ۱۹:۱۶
عالی!

پاسخ :

مرسی!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان