تماشای آفتاب

عاشقانه ها

ززندگی نامرئی6!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


مدتی به سکوت گذشت. پیدا بود که قاف دارد به چیزی فکر می‌کند. قاف که به حرف آمد، عمه با دقت به حرف‌هایش گوش کرد: «راستی یه سریال بود ماه رمضون پخش می‌شد، شعرِ آخرش خیلی دلچسب بود. فکر کنم این شعر هم از مولوی باشه: 


چه کَسم من، چه کَسم من، که بسی وسوسه مندم  

گه از آن سوی کِشندم، گه از این سوی کِشندم 

نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم 

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم 

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم 

نفسی زین دو برونم، که بر آن باد برندم 

عمه به چشم قاف خیره شده بود و داشت با دقت به حرف‌های او گوش می‌کرد. قاف که حرفش تمام شد، عمه گفت: «آره. واقعاً هر لحظه یه جوریم. بعضی اوقات از این حالت‌ها خسته می‌شم. فکرم قفل می‌شه. البته اگه کمی حوصله به خرج بِدم، می‌تونم از آقاجون خیلی استفاده کنم، اما متأسفانه فقط به فکر این هستیم که صبح رو به شب برسونیم. دچارِ روزمرگی شدیم. درد بدیه».

ـ پس معلوم می‌شه تو هم با «همو» درگیری. این‌قدر سر به سر من می‌ذاره که کله‌م، داغ می‌کنه. 

عمه گفت: «آقاجون هم داره برات یه مجسمه و تندیس با تموم هنرمندی‌هاش درست می‌کنه. اومدی اونجا ازش درباره همین «هوو» بود، چی بود، سؤال کن، شاید جوابت رو بِده. حالا پاشو بریم تو حال، یه میوه‌ای چیزی بخوریم. تو که فقط مخ آدم رو به کار می‌گیری. اصلاً پذیرایی کردن رو هم بلد نیستی». 

قاف که شرمنده شده بود، گفت: «ببخشید. این‌قدر قشنگ درس می‌دی که آدم همه چیز غیر از درس یادش می‌ره».

ـ خب دیگه. حالا شیرین زبونی نکن، پاشو تا میوه‌ها تموم نشده بریم. 

چند ساعتی، خانواده دور هم جمع بودند و از هر دری با هم حرف زدند و گل گفتند و گل شنیدند و هر کس از دغدغه‌ها و نظرات خودش ‌گفت. ساعت 30 /10 شب بود که آقاجون گفت: «‌حاج خانم، نریم؟»

ـ چرا، آماده شید. من که آماده‌ام. 

آقاجون گفت: «زهرهِ بابا، آماده شو. صبح باید بری شرکت، کلی از حساب کتاب‌هات مونده». 

آقاجون، عزیزجون و عمه زهره آماده رفتن بودند و همگی سرپا، تا آنها را بدرقه کنند که امیر پرسید: «راستی آقاجون، نگفتی چی برا قاف آماده کردی؟»

آقاجون با حوصله گفت: «گفتم که، باید قاف خودش بیاد چند روزی کمک کنه تا هدیه‌ش آماده بشه. دیگه بستگی به خودش داره. البته همیشه به فکرِ تو و آبجی نرگس هم هستم. برای شما هم یه فکرایی دارم».

بابا گفت: «امیر! حالا چه وقتِ این حرف‌هاست؟ یه وقت دیگه که آقاجون اینا اومدن یا ما رفتیم، به کارگاهِ آقاجون سر بزن و از همه چیز سر دربیار».

وقتی مهمان‌ها رفتند، ساعت 11 شب را نشان می‌داد که قاف توی اتاقش روی تخت دراز کشیده بود. باز به سقف خیره شده بود و به نقش و نگارها توجه می‌کرد که «همو» شروع کرد و به قول قاف، نصیحت‌هایش گل انداخت.

ـ خوب بود کمی هم کمک می‌کردی. اگه کمتر هم جر و بحث کنی، هیچ اتفاقی نمی‌افته. به قول مامان، اون دو تا بچه می‌خوان از تو یاد بگیرن. یه خورده طاقتت رو ببر بالا، یعنی چی که این‌قدر با امیر و نرگس بد رفتار می‌کنی. مگه اونها چی گفتن؟

قاف که کلافه شده بود، سرش را روی بالش چرخاند و گفت: «ولم کن بابا. حالا که از دست اونها خلاص شدم، نوبت توئه؟ اصلاً به اونها چه ربطی داره که برای من چی اُوردن یا کِی می‌خوان به من هدیه بِدن». 

آخه بعد از رفتنِ مهمان‌ها، قاف حسابی با بچه‌ها دعوا کرد که «به شما چه ربطی دارد که هی سئوال‌های بی مورد می‌پرسید؟»

سکوت شبانگاهی همه جا را فراگرفته بود، گاهی اوقات صدای تیک تاک ساعت باعث می‌شد که قاف سرش را از زیر پتو بیرون بیاورد و به حوادثی که روز گذشته برایش اتفاق افتاده بود فکر کند. باز هم تکرار مکررات، باز یک اتاق و پنجره و آدم‌های تکراری و روزی مثل همه روز‌ها که مثل باد گذشت.

ادامه دارد....

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی




@baghmalakoot

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
سامان
۲۷ مرداد ۱۳:۰۲
حال ما را نمیپرسی..؟؟

اون دو تفنگدار که دیگه هیچی دیگه فراموشکار شدن.. 

پاسخ :

چرا به جان خودت هی بهت سر می زنم ولی نا محسوسه چی بگم خب دو روز پیش اومدم وبت سطح توقعت رفته بالا ازمن ها من که کلا وب خودم هم نمی یام 
بابا این ترم تابستونی خستم کرده همه واحد هاش هم عملی:|
.. محمد ..
۲۶ مرداد ۱۸:۱۱
مثل همیشه عالی!

پاسخ :

ممنون
سامان
۲۶ مرداد ۰۹:۴۳
سلااااااااام.. 
عرض ارادت.. 🤣🤣🤣🤣🤣😆😆😆😆😆

پاسخ :

سلاااااااام علیکم
متشکرم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان