تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی 5!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


عزیز به پای عمه زهره زد و به مامان گفت: «زهره به من می‌گه: تو قدیمی شدی. می‌خواد به قول خودش، به روز بشه». 

عمه که خجالت کشیده بود، گفت: «من کِی به شما می‌گم: قدیمی! می‌گم این‌قدر فَست فود اومده که دیگه کی دنبال آشپزی میره؟ آقا شما خسته نشدید این‌قدر غذای تکراری خوردید؟ از صبح تا شب باید بمونی توی آشپزخونه که آخرش بشه یه قورمه سبزی یا باقالی پلو».

آقاجون گفت: «این غذاها و مواد نگهدارنده‌ای که توش می‌ریزن، همش سَمه. فقط مزه داره. مگه نمی‌بینی این همه مریضی توی مردم افتاده؟ به خاطر همین تغذیه بَده».

مامان حرف را عوض کرد و گفت: «راستی زهره‌ جون، از آقا داماد چه خبر؟»

ـ حمید هم که فقط این یه جمله رو تکرار می‌کنه: «نگران نباش همه چیز به موقع آماده می‌شه، من خودم پیگیرم». چه می‌دونم، چند ماه دیگه قراره عروسی کنیم، اما دریغ از یه قلم وسایلِ خونه. 

مامان با لبخند گفت: «ان‌شاءالله آماده می‌شه. به قول آقا حمید، نگران نباش. مهم کاره، که اون هم جوونِ خوبیه و هم کارش تو بازاره». 

آقاجون یک نگاهی به عمه کرد و گفت: «حالا این‌قدر سر سفره حرف نزنید. غذاتون رو بخورید. وقتِ حرف زدن زیاده».

بابا که قاشق و چنگال را برداشته بود گفت: «بفرمایید آقاجون». 

بخار از دیس‌های لوبیا پلو و مرغ زعفرانی شده بلند می‌شد، بوی سیر ترش و اسفندی که سر شب دود شده بود، خاطرات تلخ و شیرین گذشته آقاجون را در ذهنش تداعی می‌کرد. البته مزه خورشت آلوی مادر چیز دیگری بود که با برنج سفید شمال درست شده بود. سفره که جمع شد، قاف گفت: «عمه جون، موافقی بریم اتاق من، تا چند تا از اشکالاتم رو بپرسم». 

عمه رو به بقیه کرد و گفت: «با اجازه بزرگ‌ترها، نه اینکه بخوام از زیر ظرف شستن در برم، قافه دیگه، باید زود اون رو اجابت کرد».

عزیز به عمه زهره گفت: «مادرجون، کمکِ زن داداشت می‌کردی».

مامان که داشت بشقاب و وسائل سفره را جمع می‌کرد گفت: «نه عزیزجون، بذار برن. شاید قاف کمی درس بخونه با کمکِ عمه‌ش». 

قاف و عمه زهره وارد اتاق شدند. قاف پرده آبی پنجره را کنار زد. عمه به قاب عکس جدیدی که قاف روی دیوار نصب کرده بود خیره شد و بعد پرسید: «خب از درس و مشقت چه خبر؟ حسابی خودت رو برای المپیادها آماده می‌کنی یا نه؟»

قاف سری تکان داد و گفت: «درس که می‌خونم، اما «همو» خان اگه بذاره، بهتر هم می‌شم». 

عمه خندید و به شانه قاف زد و گفت: «هنوز تو با خودت درگیری. «همو» کیه؟ یه اسم من‌درآوردی درست کردی و با خودت درگیر شدی؟ یه روز هم دوتا آدم سفید پوش از تیمارستان میان و کَت بسته می‌برنت».

قاف با قیافه‌ای درهم و متعجب پرسید: «واقعاً تو «همو» نداری؟»

ـ وا، دلم رو خالی کردی. یهو من رو یاد «هوو» انداختی. این سؤالای عجیب و غریب رو فقط باید ازآقاجون بپرسی. اون می‌تونه جواب بِده. 

قاف گفت: «راستی چه اصطلاح جالبی. «همو» هم مثل «هوو» عمل می‌کنه. فقط لجبازی و دردسر درست می‌کنه. نمی‌ذاره یه آب خنک از گلوی آدم پایین بِره». 

عمه دستش را تکانی داد و گفت: «حالا این حرف‌های فلسفی رو ول کن. تو کدوم درسات سؤال داری که تا وقت داریم، بپرسی».

قاف دست به زیر چانه‌اش زد و گفت: «به قول یکی از بچه‌ها: مسئله این است؛ من، تو، ما! حالا من کی ام. تو کی هستی و ما کجایِ کاریم؟»

ـ ادبیات فارسی می‌پرسی یا عربی؟ ببین یک شعر قشنگ مولوی داره که به حال و هوای تو می‌خوره. می‌گه: 


روزها فکر من این است و همه شب سخنم 

که چرا غافل از احوالِ دلِ خویشتنم 

از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ 

به کجا می‌روم، آخر نَنُمایی وطنم 

قاف به دقت به شعری که عمه خوانده بود، فکر می‌کرد، بعد از چند لحظه گفت: «این مولوی هم آدم حسابی بوده ‌ها». و بعد لبخند شیطنت‌آمیزی زد و ادامه داد: «اما من فکر می‌کنم، فقط «من» مهمه. بقیه هم یه فکری برای خودشون بکنن. راستی فردا باید کنفرانس بِدم. این شعر رو هم یه جوری تو حرف‌هام می‌آرم».

قاف از درس‌های مختلف، سؤال‌هایش را از عمه پرسید. سؤال‌هایش که تمام شد، عمه پرسید: «خب دیگه سؤالی نداری؟»

ـ نه عمه جون. 

مدتی به سکوت گذشت. پیدا بود که قاف دارد به چیزی فکر می‌کند.

ادامه دارد.....

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی




@baghmalakoot

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
.. محمد ..
۲۵ مرداد ۱۹:۱۰
عجب قلمی دارند این بزرگوار!

پاسخ :

سلامت باشید
N@f@s 2000
۲۵ مرداد ۱۲:۱۹
ممنون عزیزم

پاسخ :

خواهش می کنم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان