تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی 4!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


«نرگس! پاشو یه چایی بیار برای بابا. شاید ما هم عاقبت به خیر شدیم. هان؟ از کجا معلوم». 

نرگس هم با اخم و تخم گفت: «آره، با کارهای خواهر کوچیکت، حتماً تو هم به جایی می‌رسی. مامان! به بابا گفتی که پول بِده میخوام مانتو بخرم؟»

مامان سمت سماور رفت و یک لیوان چای برای بابا ریخت. لیوان را توی سینی گذاشت و قندانی پر از قند هم کنار لیوان گذاشت. سینی را که جلوی بابا گذاشت، بابا لبخندی زد و گفت: «خدا شما رو از ما نگیره، و الا این بچه‌ها غیر از حرف زدن و خالی کردن جیب ما که کاری بلد نیستن». 

مامان که ازتعریف بابا صورتش گل انداخته بود، انگار که کمی خجالت کشیده باشه، سری تاب داد و گفت: «خواهش می‌کنم. بچه‌ان، هنوز از دهن‌شون بوی شیر می‌آد. شاید هم واقعاً حق با قاف باشه. بچه‌م از بس کوه می‌کَنه، خسته شده. فرهاد تیشه داشت اما بچه‌م با دست خالی داره این همه زحمت می‌کشه». 

ابروهای قاف از روی شکایت درهم رفتند و بعد گفت: «دیدی گفتم. مامان فقط بلده سر کوفت بزنه. همه چی رو به شوخی می‌گیره. 

ای بابا چه فایده، شما اصلاً من رو درک نمی‌کنید». 

امیر جلو آمد و گفت: «دیگه بسه. حالا نوبت منه. بابا! یه نامه دادن برا کمک به مدرسه. الان می‌آرمش». 

 و بعد نامه‌ای از کیفش بیرون آورد و به بابا نشان داد. بابا ابرویی بالا انداخت و نامه را خواند. لب به دندان گرفت و به نقطه مبهمی خیره شد. امیر که به بابا زل زده بود تا زود جوابش را بدهد، نگران این بود که بابا ناراحت شده باشد. بابا گفت: «باید چند روز صبر کنی تا حقوق بگیرم».

هیاهوی خانه فروکش کرده بود و پدر علاوه بر عوض کردن کانال‌های تلویزیون نیم نگاهی هم به ساعت دیواری داشت. صدای زنگ درِ حیاط بلند شد و آقاجون و عزیزجون با عمه زهره از راه رسیدند. بعد از سلام و علیک‌ها، آقاجون به قاف گفت: «عزیزم تولدت مبارک. بزرگ شدی یا نه؟ ببخشید ما دیشب نتونستیم بیاییم، ما که دستمون خالیه اما عمه زهره برات یه کادوی درست و حسابی اُورده». 

ـ خواهش می‌کنم آقاجون. عزیزجون زحمت کشیدی. عمه که همیشه هوای من رو داره. 

امیر گفت: «حالا می‌شه قبل از شام کادو رو ببینیم؟»

نرگس هم جلو آمد و گفت: «زودتر بازش کنید تا برفای دل قاف آب نشده». 

باز امیر گفت: «من که کادویی نمی‌بینم. نکنه تو ماشین جا گذاشتید؟»

قاف کمی خودش را جمع و جور کرد و با اخم گفت: «نرگس! امیر! باز شما خودتون رو جلو انداختید. هر چه از دوست رسد، نیکوست. از سرِ ما هم زیاده. همین جعبه شیرینی، خیلی هم خوبه». 

عمه زهره گفت: «عمه جون کادوی مهمی نیست. یه کارتِ هدیه است که پول تو جیبی توشه. قابل قاف رو هم نداره». 

آقاجون نگاهی به عمه زهره انداخت و گفت: «دخترم! پاشو تا دیر نشده هدیه قاف رو بهش بِده. تا یه چای و شیرینی تولد بخوریم. هدیه منم بمونه برا وقتی که قاف اومد خونه مون. هنوز دارم روش کار می‌کنم».

عمه زهره از توی کیفش کارت را آورد و به قاف داد. قاف خوشحال بود و برای چند دقیقه به فکر فرو رفت، شاید داشت به این فکر می‌کرد که با پول کادو چه چیز تازه‌ای به اتاقش اضافه کند، شاید هم به فکر این بود که چقدر پول توی این کارت هست!

بعد از پذیرایی، سفره پهن شد و همگی دور سفره نشستند. 

عمه که از زحمت‌های مامان شرمنده شده بود، رو به مامان کرد و گفت: «زن داداش، دستت درد نکنه. کلی به زحمت افتادی، این همه غذا برا چی درست کردی؟»

مامان با مهربانی به عمه گفت: «قابل شما رو نداره، الان بچه‌ها مثل قوم یأجوج و مأجوج همه رو می‌خورن». 

عزیزجون با نوک قاشق کمی از ترشی توی کاسه سفالی جلویش به دهان گذاشت و گفت: «به به! عجب ترشیِ خوبی. خودت درست کردی؟ طرز تهیه‌اش رو به زهره هم بگو. دیگه باید یواش یواش آماده رفتن به خونه خودش بشه». 

ـ چشم عزیزجون! شما که خودتون استادِ ترشی انداختن و درست کردنِ دسر هستید. 

عزیز به پای عمه زهره زد و به مامان گفت: «زهره به من می‌گه: تو قدیمی شدی. می‌خواد به قول خودش، به روز بشه».

ادامه دارد...

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی



@baghmalakoot

۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
N@f@s 2000
۲۴ مرداد ۱۹:۳۷
مرسی عزیزم

پاسخ :

خواهش عزیزم
.. محمد ..
۲۴ مرداد ۱۸:۵۱
عالی!
همچنان منتظر ادامه هستیم..

پاسخ :

متشکرم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان