تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی3!

رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


مامان هم که صدای قاف را شنید، صورتش را برگرداند و گفت: «چه عجب مامان، از تو اتاقت بیرون اومدی. اگه زحمتی نیست بیا این برنج رو برام آبکش کن». 

ـ ما که همیشه غلام حلقه به گوش شما بودیم. داشتم توصیه ملوکانه شما رو گوش می‌کردم. فردا نوبت منه که کنفرانس بِدم. 

باز طنینِ صدای «همو» تو گوش قاف پیچید: «از بس دَرس خوندی، پوست کتاب رو کَندی. اگه کسی ندونه، فکر می‌کنه با جناب ارسطو یا انیشتین هم بحثه، آخه تو که باز داشتی خیال‌بافی می‌کردی و به قول خودت در عالمِ ماورا، میوه‌های ترش و شیرین می‌چیدی». صدای قاف کمی بلند شده بود. 

مامان که فکر می‌کرد قاف جواب او را داده گفت: «دوباره ما از این بچه یه چیزی خواستیم، شعر و شاعریش گل کرد. می‌آی یا خودم آبکش کنم؟ الان ته می‌گیره». 

قاف با خنده گفت: «آمدم جانم به قربانت. تو که می‌دونی:


از آن روزی کـه مـا را آفـریدند  به غیر از معصیت، چیزی ندیدند

قاف، قابلمه برنج را از روی گاز برداشت و روی آبکش برد. برنج را در آبکش ریخت و بعد از چند مرتبه تکان دادن، آبکش را روی قابلمه گذاشت و گفت: «خب دیگه، کار ما تمام شد. اگه می‌خوای، میوه‌ها رو هم بشورم». 

ـ اگه می‌خوای از قیافه تکراری میوه‌ها و شکل و شمایل همیشگی‌شون غُرغر کنی و با هر دونه شون، کلی آب هدر بِدی، نه!

قاف با قیافه حق به جانبی گفت: «مگه دروغ می‌گم. میوه‌ها که چه عرض کنم، خونه با کلِ وسایلش، حتی خودمون هم تکراری شدیم. از بس زندگی‌مون یکنواخت شده، دیگه از هیچی لذت نمی‌برم. خسته شدم به خدا. شما هم که فقط بلدید برای هر چی یک توجیه بیارید. این جوری که نمیشه».

مادر با صدای بلند گفت: «بچه‌ جون! این‌قدر از این حرف‌ها بزن تا سر اون دو تا رو هم از راه به در کنی. آخه چی کم داری که یکسره آیه یأس می‌خونی؟ من نمی‌دونم تو این مدرسه و کلاس به شما چی می‌گن که باید تمام سؤال‌های شما رو ما جواب بِدیم؟»

نسیم خنکی برگ‌های نیمه زرد باغچه‌ی داخل حیاط را تکان می‌داد، لکه‌های کوچک ابر به آرامی از آسمان خانه‌ی ایرانی می‌گذشتند. صدای زنگ، سکوت حیاط و گفتگوی مادر و قاف را به هم ریخت. ساعت از هفت گذشته بود که بابا از راه رسید و مثل همیشه خسته و کوفته روی مبل کنار اولین ستون هال خودش را رها کرد و نفس عمیقی کشید. 

مامان گفت: «سلام. خسته نباشی».

ـ علیک سلام. شما هم خسته نباشید. 

بچه‌ها یکی‌یکی به بابا سلام کردند. 

ـ سلام بچه‌ها. چطورید؟ خوبید؟ درس و مشقاتون رو خوندید؟

تا چشم مادر به سطل ماست افتاد لبخندی زد و گفت: «چه عجب یادت نرفت»، و سطل ماست را برداشت و به آشپزخانه رفت.

بابا رو به آشپزخانه کرد و از مامان پرسید: «آقاجون اینا کی می‌رسن؟»

قاف از بابا پرسید: «بابا به نظر تو من اشتباه می‌کنم؟ مامان که همش به من سرکوفت می‌زنه». 

مامان هم گفت: «من کی سرکوفت زدم؟ می‌گم فکر کن، بعد حرف بزن».

بابا حرف را عوض کرد و گفت: «تو راه که داشتم می‌اومدم، سر کوچه یه حجله چراغونی شده دیدم، واسه یه نوجوون بسته بودن، بنده خدا با موتور تصادف کرده بود». 

مامان گفت: «مادر بیچاره‌اش چی می‌کِشه. تا آدم مادر نباشه، نمی‌تونه دردِ دل یه مادر رو بفهمه».

قاف دست به سینه‌اش گذاشت و ابروهایش را تکانی داد و گفت: «به نظر من خوب شد که تو همین سن کم مُرد. حالا خوب بود چند سال درس می‌خوند و کمی خرج می‌ذاشت رو‌ دست پدر و مادرش، بعد مثلاً می‌رفت سر یه کاری، ازدواج می‌کرد، اون هم چند تا بچه درست می‌کرد، کار و زندگی روزمره و تکراری، همه رو می‌رفت، تا توی 80 سالگی می‌مرد؟ خب حالا که بدون هیچ دردسری به همون نتیجه رسیده». 

بابا ابروهایش را درهم کرد و با صدای کلفت خودش گفت: «چی می‌گی بچه؟ آدم با امید زنده اس. باید تلاش کرد. می‌فهمی؟ باید زحمت کشید. باید مثل انسان زندگی کرد وگرنه فرقی بین ما و اون سوسکی که توی حیاط مرده نیست». 

مادر با شنیدن حرف‌های پدر شروع کرد به غرزدن: «هی می‌گم یه سم خوب بگیر». و با عجله به سمت حیاط رفت. 

قاف گفت: «می‌ترسم اگه این حرف‌ها رو ادامه بِدم، بگید کافر شده. آخه این دنیا نمی‌خواد آخر داشته باشه؟ هدف داشته باشه؟ فقط به ما می‌گن: اون دنیا هم هست و به حسابتون تو قیامت می‌رسن. ما که اون دنیا نرفتیم. هیچ کس هم که از اون جا نیومده. چه می‌دونیم اصلاً چه خبره، البته قبول دارم که تنها اتفاق تکراری که تکراری نمی‌شه، واقعاً مرگه».

بعد از چند لحظه مادر دوباره غر زنان وارد هال شد و زیر لب گفت: «اه، از دست این جک و جونورا».

بابا از حرف مادر لبخند زد و رو به قاف کرد و گفت: «عوض این همه حرف، اگه یه لیوان چایی برام می‌اُوردی، برا همون قیامت و آخرتت هم خوب بود».

قاف قیافه‌ی حق به جانبی به خودش گرفت و گفت: «نرگس! پاشو یه چایی بیار برای بابا. شاید ما هم عاقبت به خیر شدیم. هان؟ از کجا معلوم».

ادامه دارد....

حجت الاسلام و المسلمین محمد لک علی آبادی



@baghmalakoot

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف
سامان
۲۳ مرداد ۰۰:۰۳
ایننننننههههه.. 

یکی یه دونه گل پسر خونه..  😀😂

پاسخ :

بله بله ، خوشم میاد زود می گیری😉
حالا گُلش رو نمی دونم دیگه😎
N@f@s 2000
۲۲ مرداد ۱۸:۱۰
مرسی :)

پاسخ :

خواهش می کنم عزیزم
.. محمد ..
۲۲ مرداد ۱۷:۵۶
منتظر ادامه هستیم

پاسخ :

تشکر انشاءالله

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان