تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی 2!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی 


20 دقیقه‌ای بود که قاف از دبیرستان به خانه آمده بود. ساعت نزدیک 2 بود که صدای مادرش بلند شد: «قاف بیا. غذا حاضره». نفس عمیقی کشید و مثل باد کنک بزرگی، ریه‌اش را از هوا خالی کرد، پاهایش را از تخت آویزان کرد و با بی‌حالی بلند شد و سمت درِ اتاق رفت، اما در ذهنش مرور می‌کرد که «همو! عمو! شکمو! توکه طاقت چند ساعت گرسنگی رو نداری، چرا این‌قدر پررویی و طاقچه بالا می‌ذاری؟ با ما بِه از این باش که با خلقِ جهانی!»

ـ سلام! غذا چی داریم؟

مامان گفت: «حالا تو برس، یه چیزی هست که تو رو سیر کنه»

قاف زیر لب زمزمه کرد: «شاید من رو سیر کنه، اما «همو» که سیری نداره. هر چی هم بخوره باز خودش رو تافته‌ی جدا بافته می‌دونه». 

مامان با تعجب پرسید: «چی می‌گی بچه؟ باز با خودت حرف زدی! یک کم بزرگ شو. ببین هم‌سن و سال‌هات چه کارها می‌کنن». 

قاف نیشخند زد و گفت: «اما من هنوز اندر خمِ یک کوچه‌ام». 

مامان اخم کرد و گفت: «بابات بنده خدا، صبح تا شب جون می‌کَنه تا شاید بتونه خرج درس و مشق تو و اون دو تا بچه رو بِده. ظهر که خواهرت داشت می‌رفت مدرسه، گفت: از این مانتو خسته شدم. رنگش به کفش‌هام نمی‌آد. از بابا پول بگیر تا مانتو بخرم. هنوز چند ماه نیست، تمام لباس‌هاش رو نو کرده. برای اول مهر همه چی براش خریدم». 

بعد هم آهی کشید و گفت: «خدا یه عقلی به شما بِده، یه پولی به ما».

قاف گفت: «شما که نمی‌تونید ما رو اداره کنید، برا چی تون بود این‌قدر بچه؟ من به این خوبی، دیگه اون دو تا رو برای چی اُوردید؟»

مامان با اخم گفت: «حرف زیادی نزن. غذا تو بخور، می‌خوام جمع کنم. هزار تا کار دارم، مردم آرزو می‌کنن کاش برادری، خواهری، کس و کاری داشته باشن، اون وقت بچه‌ی من ناشکری می‌کنه». 

ـ آخه این ساچمه پلو رو با یه چیزی مثل ماست می‌دادی بخوریم. این جوری که تو حلقمون گیر می‌کنه.

باز نیشخند قاف و اخم مامان تکرار شد. مامان می‌خواست جوابش را بدهد، ولی دندان روی جگر گذاشت. دوست داشت قاف زودتر غذایش را بخورد تا سر فرصت به کارهایش برسد. «همو» به حرف آمد و گفت: «خجالت بکش. این چه حرفیه که می‌زنی؟ آدم با مادرش این‌جوری حرف می‌زنه؟ اگر من جای مامان بودم، با کفگیر چنان می‌کوبیدم تویِ سرت، که از بلبل زبونی بی‌افتی. زبون تشکر نداری، کنایه نزن! ساچمه پلو یعنی چه؟ تا کی می‌خوای مثل بچه‌ها باشی. ناسلامتی، بچه بزرگ خانواده‌ای. مثلاً دبیرستانی هستی».

قاف مرتب با خودش حرف می‌زد.

مامان گفت: «من که نمی‌دونم چی می‌گی. شعر می‌خونی؟ غُر می‌زنی؟ لب و لوچت رو تکون می‌دی؟ زود باش غذات رو بخور، امشب مهمون داریم. آقاجون اینا می‌آن».

قاف از شدت خوشحالی هورا کشید و گفت: «آخ جون، امشب دلی از عزا درمی‌آریم». 

ـ خوبه حالا دیشب برا بزرگ شدن تو جشن تولد گرفتیم، یکی ندونه فکر می‌کنه سال تا سال کسی درِ این خونه رو نمی‌زنه! تا گوساله گاو شود، دل صاحبش آب شود. 

قاف با کمی شیطنت گفت: «دست شما درد نکنه. بهمون گاو نگفته بودی که این رو هم فرمودی». 

این بار لبخند روی لب‌های مادر نشست و توی بشقاب قاف، عدس پلو کشید. 

ساعت نزدیک شش عصر بود که آسمان تاریک شده بود. قاف توی اتاقش بود و نرگس داشت با تلفن، با دوستش حرف می‌زد. امیر هم روی مبل دراز کشیده بود و با کنترل، شبکه‌های تلویزیون را عوض می‌کرد. مامان توی آشپزخانه سرگرمِ غذا پختن و آماده کردنِ وسایل پذیرایی از مهمان‌ها بود. پدر هنوز به خانه نیامده بود.

مامان صدا زد: «امیر! صدای تلویزیون رو کم کن». 

نرگس هم گفت: «راست می‌گه. مگه تو یه نفر بیشتری که این همه صدای تلویزیون رو زیاد کردی؟»

امیر لب به دندان گرفت و چشم‌هایش را ریز کرد و زیر چشمی به نرگس خیره شد. وقتی دید نرگس متوجه نگاهش نشده، نفس عمیقی کشید و از سر جایش بلند شد و گفت: «شما هم فقط تویِ این خونه به من گیر بدین. نرگس خانم! مگه تو هر روز با این دوستت حرف نمی‌زنی؟ از این حرف‌های تکراری خسته نشدی؟ کار دیگه‌ای که نداری. همه فیلم‌ها و سریال‌ها که تکراری‌ان. به خدا خسته شدم از بس کارتون‌های تکراری دیدم».

بعد رو به آشپزخانه کرد و به مامانش گفت: «مامان به نظرت الان نباید حرف‌های من رو تأیید کنی؟ نباید بگی، راست میگی».

صدای مامان از آشپرخانه بلند شد: «نرگس، مامان! یه زنگ بزن به بابات بگو، سرِ راه یه سطل ماست هم بخره». 

قاف بلند شد و گفت: «من خودم زنگ می‌زنم. با بابا کار دارم. یه چیزی هم باید برای من بخره».

گوشی تو دست قاف بود و منتظر جواب بابا.

ـ سلام بابا، مامان می‌گه سر راه یه سطل ماست بخر. خودم هم می‌خواستم بگم... اَلو، اَلو، اَه این چه وضعشه، دوباره آنتن این موبایل‌ها به هم ریخت. هر روز به یه بهونه آنتن قطع می‌شه. بدبختی من که یکی دو تا نیس. اصلاً ولش کن، نخواستم. از خیرش گذشتم. 

نرگس گفت: «تو دعا کن بابا همون سطل ماست رو بخره».

ادامه دارد....

حجت السلام والمسلمین محمد لک علی آبادی



@baghmalakoot

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
سامان
۲۲ مرداد ۱۸:۲۵
ایول.. 😂😂

پاسخ :

سامان سامان به کمک نیاز دارم خخخخخخخخخخخخخخ
سامان
۲۲ مرداد ۱۷:۲۰
خب الان که من میتونم کامنت بذارم.. 

میگم یا اصن توجهی نکن بهش.. 

یا یه مدت برو بلاگفا اینجام بایکوت بذار خلاصه خسته میشه.. 

درهرصورت خسته میشه..😉

بازیه جوری نشه من نتونم کامنت بذارماااا.. 

پاسخ :

نه هر جور شده یه کاری می کنم شما بتونی کامنت بزاری از این بابت خیالت راحت😉

🌹parmin 🌹
۲۲ مرداد ۰۱:۳۰
سلام عزیزم 
منم خیلی وقت بود نیومده بودم خوبی ؟
خوشی سلامتی ؟💚

پاسخ :

سلااااااااااااااااااام مهربون
ایییییی بدک نیستم اگر یه سری دوستان بزارن.
می گذرونیم تو چه طوری دخمل جونم:)
سامان
۲۱ مرداد ۲۱:۴۰
قاف..!


قربون حواس جمع.. 

چی بود این برنامه نمیشد نظر گذاشت.. گفتم با ما قهری .. !

پاسخ :

بله قاف...! مطالعه بفرمایید.
سلامت باشید
اختیار دارین جناب مهندس اون سری هم گلایه ای بود دوستانه خاطر خود آزرده نفرمایید.
منصوره 🌹🌹🌹
۲۱ مرداد ۲۰:۳۴
خوب بود 

پاسخ :

ممنون
N@f@s 2000
۲۱ مرداد ۲۰:۰۵
ممنون 

پاسخ :

خواهش می کنم
تکراری Tekrari
۲۱ مرداد ۱۹:۳۸
ممنون دوستم
داستان جذابیه، خدا خیرت بده :)

پاسخ :

خواهش می کنم بانو
بله جالبه
حسان ...
۲۱ مرداد ۱۷:۰۹
خوندمش😏

پاسخ :

شما بله در محضر حاج آقا برای خودت فیض می بری😉
گذاشتم برای دوستانی که دسترسی ندارن به مطالب!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان