تماشای آفتاب

عاشقانه ها

زندگی نامرئی1!

 رمان عرفانی

زندگی نامرئی


«قاف» وارد اتاق شد، کیفش را روی میز گذاشت و خودش را به تختخوابش رساند و به بالشت نگاهی انداخت. دوست داشت برای چند ساعت بخوابد. طبق عادت همیشه چند بار متکا را تکان داد و جای سرش را درست کرد. بعد از اینکه دراز کشید، به سقف اتاق خیره شد. گچ‌بری‌های سقف و نقش و نگارهای درهم و برهم و تودر توی آن، مسیری برای چرخش چشم‌های قاف باز کرده بود که بعد از چند ثانیه دوباره سر جای اولش برگشت. مثل همیشه به سرِ خط رسیده بود. صدایی در گوشش طنین‌انداز بود: «دوباره شروع کن!» 

با اینکه چند روز پیش، قفسه جدیدی برای کتاب‌هایش خریده بود و دکور اتاقش را عوض کرده بود و روتختی نویی هم برایش هدیه آورده بودند، اما دوست داشت دوباره وسایل اتاق را جا به جا کند، شاید برایش تازگی داشته باشد.

10 دقیقه بعد نشست و هر چه سعی ‌کرد فکرش را متمرکز کند، نتوانست. هر لحظه چیزی به ذهنش می‌رسید؛ مهمانی دیشب، فامیل‌ها، سفره صبحانه، پوشیدنِ لباس‌ و آماده شدن برای بیرون رفتن، جشن تولدش، بازی‌ها و دیدن فیلم‌ها و بلوتوث‌هایش. فکرش به سرعت باد، از این شاخه به آن شاخه می‌رفت. بعضی وقت‌ها از سرعتِ جابه‌جایی افکارش خوشش می‌آمد. می‌خواست باز هم فکر کند تا به آرامش بیشتری برسد، اما چون بعضی از تصوراتش شفاف نبود، کلافه می‌شد و باز حالت خود را عوض می‌کرد تا شاید از دستِ این خیالات راحت شود. 

به خودش سرکوفت می‌زد و با کسی بگو مگو داشت، او را در وجودش حس می‌کرد. مثل کسی که در وجودش لانه کرده باشد و از دریچه‌ای او را ببیند. بعضی وقت‌ها به او پرخاش می‌کرد و او را «همو» صدا می‌زد. خراب‌کاری‌ها را تقصیر او می‌انداخت. خیلی وقت‌ها هم با او مثل همزاد و رفیقی دوست داشتنی، همراهی می‌کرد. قاف می‌دانست که «همو» خودِ اوست، اما چون در بعضی کارها با او مخالفت می‌کرد و همیشه با او موافق نبود، این اسم را برایش گذاشته بود.

ادامه دارد....

حجت السلام والمسلمین محمد لک علی آبادی



@baghmalakoot

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
miss bell
۲۱ مرداد ۲۳:۲۹
سلام دنبال شدی بی زحمت داستا نو زوود زوود بزار

پاسخ :

سلام علیکم ممنون
انشاءالله وقت بشه حتما در حال حاظر داریم تقریبا با خود نویسنده پیش می ریم.
سر فرصت همه دوستانی که ناراحت شدن امروز دنبال نشدن دنبال خواهند شد.
N@f@s 2000
۲۱ مرداد ۱۹:۵۹
سلام وبلاگ قشنگی دارین 
وممنون بابت گذاشتن این رمان
شما دنبال شدین
ب وب ماهم سر بزن

پاسخ :

سلام ممنون
خواهش می کنم بانوی جوان
تشکر
انشاءالله
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان