تماشای آفتاب

عاشقانه ها

به تماشای آفتاب!

نشسته ام رو در روی آفتاب...

به تماشای آن زیبای نهان می اندیشم!

که ای کاش دنیا نیز مالا مال از این زیبایی، درخشندگی و تبلور نور در عشق بود!

که اگر عشق لایزالی که گوشه ای از آن را آفتاب تصاحب کرده است،

ما مخلوقیان نیز داشتیم...

دیگر،

هیچ جای دنیا خالی از نور نبود.

نور من، خدای من، معبود من، معشوق من

نکند روزی مرا به حال خود واگذاری!

که در آنی خود را گم کرده.

معبودا :

(مرا آن ده که آن به)

این منی که در اوج نعمات تو به سر می برد را راهنما باش...

تا به بیراهه های کویر خشک و بی آب گرفتار نگردد.

چرا که چیزی ندارد در آن جایی که حتی، منیتش هم راه علاج نیست!

در آن گرداب پر تلاطم تنها دارایی اش معشوق و خالقی است که دستش را گرفته و در اوج نیستی او را به هستی تمام خود می رساند؛

معبودا : مرا آن ده که آن به...



حانی

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
Ghasedak
۱۸ تیر ۲۳:۵۲
بابا هنرمند..
عالی بود [گل]
احسنت

راستی خداروشکر درست شد وبت!! 

پاسخ :

💐
متشکرم
اره الحمدالله
" از قبیله مجنون"
۱۵ تیر ۱۵:۵۹
بابا شاعر..💐💐

سلام..😂

پاسخ :

💐
سلام علیکم
احوالات سامان خان؟
سامان
۱۵ تیر ۰۱:۲۹
سلاااااام.. 

خودت گفتی این شعرو.. ؟؟؟
انتها نوشتی حانی.. !


پاسخ :

سلااااام علیکم
بله
حسان علی آبادی
۱۵ تیر ۰۰:۵۷
عالی بود

پاسخ :

متشکرم💐
نوید شریفی
۱۴ تیر ۲۲:۱۰
زیبا بود

پاسخ :

💐
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان