تماشای آفتاب

عاشقانه ها

رفتم!

وقتی خودت تصمیم میگیری با پای خودت از زندگی یکی بری

آدم بده داستان میشی تو؛

تویی که رفتی و زدی زیرِ همه چی...

ولی هیچکس فکر نمیکنه که واقعا 

چیشد که رفتی؟

چرا اون همه عشق جاشو داد به هیچی؟؟

رفتم؛ 

چون دوست نداشتم شریک باشمت... 

رفتم؛

چون نمیخواستم تصویرت تو ذهنم خراب شه...

رفتم؛

چون فکر میکردم اینجوری خوشحال تری...

رفتما؛

ولی یه ثانیه حق نداری فکر کنی که دیگه دوستت ندارم،

حق نداری فکر کنی که کسی دیگه اومده به جات،

رفتم چون عاشقت بودم،

چون عاشقت هستم،

چون تواِ لعنتی دار و ندارِ من بودی و من برایِ تا ابد داشتنت ازت گذشتم...




فاطمه جوادی

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
تکراری Tekrari
۰۴ تیر ۱۸:۳۹
سلام
ممنون از شما🌷

پاسخ :

سلام علیکم
🌹
تکراری Tekrari
۰۴ تیر ۱۳:۲۷
سلام
رفتم چون خوشبختی امروز تو در گرو رفتن دیروزم بود.
رفتم که اگر نمی رفتم، همراه روزهای سخت امروزم می شدی.
هر دو رفتیم، من برای خوشبختی تو و تو برای خوشبختی خودت ...
و چه لذت تلخی است دیدن خوشبختی امروزت، حتی بدون من ...

متن زیبایی بود، ببخشید جسارت کردم :)

پاسخ :

سلام 
خوش آمدین 
ممنون💐
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان