تماشای آفتاب

عاشقانه ها

مهمان خانه ام، جُمعه!

من با جمعه هیچ قراری نداشتم

اما او

غروب هر هفته

حضور سنگینش را

آنچنان بر لحظه هایم می گستراند

که ساعت ها یک گوشه بنشینم

و به چرای مبهمِ نبودن ها فکر کنم 

دامن کهنه خاطرات را می گرفت

و بی ملاحظه می تکاند

و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده بود

و بی اندازه دلگیر!



پریسا زابلی پور

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان