تماشای آفتاب

عاشقانه ها

قسمت هشت از داستان شازده کوچولو!

شازده کوچولو

راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:

تو اخترک شازده کوچولو همیشه یک مشت گل های خیلی ساده در می آمد. گل هایی با یک ردیف گلبرگ که جای چندانی را نمی گرفتن، دست و پا گیر کسی نمی شدن.صبحی سر و کله شان میان علف ها پیدا می شد و شب از میان می رفتند. اما این یکی یک روز از دانه ای جوانه زده بود که خدا می دانست از کجا در آمده بود و شازده کوچولو با جان و دل از این شاخک نازکی که به هیچ کدام از شاخک های دیگر نمی رفت مواظبت کرده بود. بعید نبود این هم نوعی دیگر بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد باز ماند و دست به کار آوردن گل شد. شازده کوچولو که موقع نیش زدن آن غنچه بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزه آسایی از آن در بیاید اما گل در پناهگاه خوابگاه سبزش سر فرصت دست اندر کار خودآرایی بود تا هر چه زیبا تر جلوه کند. رنگ هایش را با وسواس تمام انتخاب می کرد، سر صبر لباس می پوشید و گلبرگ ها را یکی یکی به خودش می آراست. دلش نمی خواست مثل شقایق ها با جامه ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.

نمی خواست جز در اوج درخشندگی و زیباییش رو نشان بده!

هوه، بله عشوه گری تمام عیار بود! آرایش پر راز و رمزش روز ها و روز ها طول کشید تا آن که سر انجام یک صبح بهاری درست با برآمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه کشان گفت:

_اوه، تازه همین حالا از خواب بیدار شده ام... عذر می خواهم که مو هایم این جور آشفته است...

شازده کوچولو نتوانست جلوی خودش را بگیرد و از ستایش او خود داری کند:

_ وای چقدر زیبایید!

گل به نرمی گفت:

_ پس چی؟ من و خورشید تو یک لحظه به دنیا اومدیم...

شازده کوچولو شست اش خبر دار شد که طرف آن قدر ها هم اهل شکسته نفسی نیست، اما راستی که چقدر هیجان انگیز بود!

_ به گمانم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.

و شازده کوچولو مشوش و حیران یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده بود.

با این که حساب، هنوز هیچی نشده، با آن خود پسندیش که بفهمی نفهمی از ضعفش آب می خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهار تا خارش حرف می زد یکهو در آمده بود که:

_ نکند ببر ها با این چنگال های تیزشان بیایند سراغم!

شازده کوچولو اعتراض کرده بود که:

_ اخترک من ببرش کجا بود. تازه ببر ها هم که علف خوار نیستند. گل به گلایه جواب داده بود:

_ من که علف نیستم.

و شازده کوچولو گفته بود:

_ عذر می خواهم...

_ من از ببر ها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می کنم. تجیری چیزی ندارین؟

شازده کوچولو تو دلش گفت: وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!

_ شب مرا زیر یک حباب بگذارید. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنی هنوز به شکل دانه بود.

امکان نداشت توانسته باشد دنیا های دیگری را بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این مضحکی مچش گیر بیوفتند دو سه بار سرفه کرده بودتا اهمال شازده کوچولو را بهش یادآور شود:

_ تجیر کو پس؟

_ داشتم می رفتم پی اش اما شما داشتید صحبت می کردید!

و با وجود این بنا کرد زورکی سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شازده کوچولو با  همه حسن نیتی که از عشقش آب می خورد همان اول کار به او بد گمان شده بود. حرف های بی سر و تهش را جدی گرفته بود و سخت احساس شور بختی می کرد.

یک روز درد دل کنان به من گفت: 

_حقش بود به حرف هایش گوش نمی دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل ها گوش داد. گل را فقط باید بویید و تماشا کرد. گل من تمام اخترکم را معطر می کرد، گیرم من بلد نبودم چه جوری از آن لذت ببرم. قضیه چنگال های ببر که آن جور دمغم کرده بود می بایست دلم را نرم کرده باشد...

یک روز دیگر هم به من گفت:

_ آن روز ها نتوانستم چیزی بفهمم. می بایست روی کِرد و کارِ او درباره اش قضاوت می کردم، نه روی گفتارش... 

عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. به کلک های معصومانه اش که می خواست پنهان بماند پی می بردم. گل ها پُرند از این جور تضاد ها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راه دوست داشتن را بدانم!



آنتوان دوسنت اگزوپه ری

ترجمه احمد شاملو 

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
دوات
۱۲ خرداد ۱۷:۲۰
من به نظر شما پاسخ دادم.
من نمی گم بد حجابا مظلومن . توی پستم هم مظلوم نشونشون ندادم
اگر با دقت و بدون عصبانیت و تعصب بخونیدش متوجه می شید.
در قسمتی اش آوردم که:
کار شما دقیقا مثل اینه که یک نفر بیاد همونطور  که شما به آنها میگین هرزه به شما بگن خود فروخته و با زور چادر رو از سرتون بیرون بکشن!

چون مخاطب پست من آن شخص بود باید برای آن شخص می نوشتم وگرنه من خودم خیلی ها رو در خانواده ام حتی دارم که چادری هستند و بی چادر و به عقاید هم احترام می ذارن.
اصلا براشون مهم نیست که چادر داره و که نداره
مخاطب پست من آن خانم و آنهایی که همچین فکری رو دارند نوشته شده . نه صرفا بد نشون دادن چادر
باز هم میگم . ما فقط می تونیم پیشنهاد بدیم. راه رو خودشون باید انتخاب کنند

پاسخ :

دوات جان این جا چنتا مسئله پیش می یاد که من توضیح مبسوط باید بدم:)
اولش این که من خودم گفتم جاهیی که سختم باشه چادرم رو کنار می گذارم چون وحی الهی بر چادر هیچ وقت نبوده و نیست چادر حجاب برتر هست و این که اون خانوم ها هم نمی خوان که بقیه رو چادری کنن می خوان با این روش اسلام رو در بین غیر مسلمانان ترویج بدهند حالا همون جریانی هست که می گن می خوایی شبیه کسی بشی از ظاهرش شروع کن.
و نکته دوم این که من به عنوان یک فرد منطقی اصلا خانوم نه شما فک کن یک مرد دارم به این قضیه نگاه می کنم که شما اون پست رو درسته چیزی که دیدی نوشتی ولی این رو از طرف یه خانوم محجبه نوشتی من تمام صحبت هاتون رو قبول دارم ولی وقتی برام حجت تمام می شه که یه پست هم از بد حجابا بزارید گفتم فک نکنید فقط با حجاب ها هستن که دارن کار می کنن برای تقید و اعتقادات سالم در بین افراد بلکه همین چهارشنبه گذشته اولین روز کمپین بی حجابی در ایران بود و هر چهارشنبه قرار هست این اتفاق بیوفته.
شما خودتون هم قطعا این رو متوجه هستین که این نوع نوشتن دید سمت و سو می ده به خواننده شما. و یه نکته خیلی مهم اصلا شما اگر فردی هستین که اسلام رو قبول دارین با وجود این که رعایت هم می کنید شرایط دینی رو ولی ما فرض رو بر این می گذاریم شما رعایت نمی کنید و فقط قبول دارید دلیل بر این نمی شه که نخوایید ترویج پیدا کنه من با این قسمت صحبت هاتون مشکل دارم که می گید احترام متقابل بگذارید و تو کار های همدیگه دخالت نکنید من می گم همین طرز فکر شما که به اسم روشنفکری در بین اندلسی ها پیش آمد و دقیقا اسقف اون ها کاری که اون خانوم با حجاب برای ترویج دینش الان داره انجام می ده رو تو اندلس انجام داد که تونستند اندلس رو از دست مسلمانان خارج کنند شما فکر کنید اگر از اول امر به معروف و نهی از منکر کنار گذاشته نمی شد اسلام بیش تر از الان کشترش پیدا نمی کرد؟

دوات
۱۲ خرداد ۱۲:۱۷
سلام
ممنونم آمدید. به نظرتون مفصلا پاسخ دادم
من مخالف حجاب نیستم .
من مخالف این هستم که توی سبک زندگی هم دخالت می کنیم
هر دو مردوده
هم خانم چادری که توی ذهنش بقیه رو هرزه و گناهکار و جهنمی می بینه . هم خانمی که به حجاب اعتقادی نداره خانم چادری رو ابله و امل و تند رو و وحشی می بینه
من با این تفکر مخالفم . من میگم همه آزاد باشن در انتخاب راهشون و به نظر هم احترام بذارن!

پاسخ :

سلام علیکم
بله دقیقا بنده هم به همین مورد اشاره کردم ولی با دید حمایت از با حجابان نه دیدی که شما راجع به مظلومیت بد حجاب ها القا کردین توی پستتون.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان