تماشای آفتاب

عاشقانه ها

بانو...!

بانو


می خرامند روی دشت تنت دست هایم _ دو گله آهو

آهوان خسته اند و لب تشنه دشت هم جا به جا پر از کندو


دشت یک اتفاق مرموز است مثل افسانه های کودکی ام

مثلا مثل راه ابریشم... مثلا مثل کوه دالاهو...


روستای نجیب شعر من است... باغ اندام تو وجب به وجب

چشم داری غزل غزل بادام... گونه داری بغل بغل آلو


تو که شاعر نبوده ای دختر تا بفهمی چه لذتی دارد؟

چیدن بوسه از کبودی لب... دیدن باد لای خرمن مو


مالَنا غَیرُ دَفترٍ مِن شعر کُتِبَت بِالدَمی عَلَی الاوراق

السلام علیک یا محبوب... او جُعِلتُ فِداکِ یا بانو...



حامد عسکری

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان