تماشای آفتاب

عاشقانه ها

خود / زنی!

خورشیدی و زمین و زمان در مدار توست

اغراق نیست! جاذبه در اختیار توست


ای عشق محض! عاشق بی ادعای تو

بیش از همیشه منتظر و بی قرار توست


گیرم گرفته خواب زمستان درخت را

اما به فکر سبز شدن در بهار توست!


افسار پاره کرده و رم کرده این جهان 

آرام و رام کردن این گله کار توست!


کم نیست دشمنی که فقط لاف می زند

افیونی خمار که گفته خمار توست!


آن کس که نان به نرخ همان لحظه می خورد

دم می زند همین که بیایی کنار توست


یوسف! درون چاه بمان و عزیز باش

بیرون چاه توطئه در انتظار توست


(صحبت سر تفاهم گرگ و برادر است...)



امید صباغ نو


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان