تماشای آفتاب

عاشقانه ها

دل آدمی...!

دوش دیدم وسط کوچه روان پیری مست.. 

برلبش جام شرابی وسبویی در دست.. 


گفتم نکنی شرم از این می خواری؟ 

گفتا که مگر حکم به جلبم داری!؟ 


گفتم تو ندانی که خدا مست ملامت کرده؟ 

در روز جزا وعده به اتش کرده؟ 


گفتاکه برو بی خبر از دینداری 

خود را به از باده خوران پنداری؟! 


من می خورمو هیچ نباشد شرمم 

زیرا به سخاوت خدا دل گرمم..

 

من هرچه کنم گنه از این می خواری 

صد به ز تو ام که دایما هشیاری..


عمر زاهد همه طى شد به تمناى بهشت

او ندانست که در ترک تمناست بهشت


این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت


دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست

دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت...



صائب تبریزی

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان