تماشای آفتاب

عاشقانه ها

عاشقانه های پاک 27...

مثل هیچکس

به حرف فاطمه گوش کردم. چند ماهی گذشت، بهار رو به پایان بود. هر روز منتظر پیامی از طرف او بودم اما خبری نشد. در طول این مدت رابطه ام با محمد مثل سابق بود و هیچ کدام درباره ی فاطمه حرفی نمی زدیم. تعطیلات تابستانی آغاز شد. یک روز مشغول مرتب کردن کتابخانه ی اتاقم بودم که مادرم وارد اتاق شد و گفت :

_ بیا دو دقیقه بشین باهات کار دارم.

کتابها را روی میز گذاشتم و نشستم.

_ رضا من با پدرت درباره ی زن گرفتنت صحبت کردم. بهش گفتم اون خونه ی 80 متری که تو کوچه ی مامانبزرگ اینا دادیم اجاره رو خالی کنه. تو شرکت مهندس قرایی هم یه کار نیمه وقت دست و پا کنه تا یه درآمدی برات بشه. ولی به شرطی که به حرف من گوش بدی.

+ یعنی چیکار کنم؟

از لای مجله ای که دستش بود یک عکس بیرون آورد و نشانم داد و گفت :

_ اینو ببین. اسمش مهسا ست. تک دخترم هست. خانواده ی با اصل و نسبی هستن. تو جشن تولد شهلا باهاشون آشنا شدم. همکلاسی شهلاست. تازه دیپلمشو گرفته. باباشم مهندسه. به زنداییت گفتم غیر مستقیم بپرسه ببینه دخترشون اصلاً قصد ازدواج داره یا نه. حالا قراره بهم خبر بده. بیا ببین از قیافش خوشت میاد؟

عکس را گرفتم و نگاه کردم. دختری بور با چشم های عسلی. چهره ی فاطمه جلوی چشمانم آمد. با خودم گفتم با اینکه همیشه خودش را می پوشاند اما چقدر از این دختر زیباتر است.  نگاه فاطمه آنقدر دلنشین بود که دیگر هیچ دختری برایم جذابیت نداشت. چیزی نگفتم و عکس را به مادرم دادم. پرسید :

_ چی شد؟ نظرت چیه؟

+ از قیافش خوشم نیومد.

_ وااا! چرا؟؟؟

+ خوشم نیومد دیگه. نمیدونم.

_ خب از چه جور قیافه ای خوشت میاد؟ بگو تو همون مایه ها بگردم برات پیدا کنم؟

هنوز جواب مشخصی از فاطمه نگرفته بودم. بلاتکلیف بودم. می دانستم اگر هم بگویم هیچکس بجز فاطمه را نمیخواهم دوباره جنجال به پا می شود. به ناچار بهانه تراشیدم و گفتم :

+ قدش بلند تر باشه. چشم و ابروشم مشکی باشه.

مادر که دید حرفی از فاطمه در میان نیست خیالش راحت شد. با خوشحالی بغلم کرد و گفت :

_ باشه عزیزدلم. میگردم خشکل ترین دختر قد بلند و چشم و ابرو مشکی شهرو برات پیدا می کنم.

از اتاقم رفت و من دوباره مشغول مرتب کردن کتابخانه شدم. چشمم به گوی موزیکالی افتاد که سال قبل از ترکیه خریده بودم. با دستمال گرد و خاکش را پاک کردم و کوکش را چرخاندم. می چرخید و برگ های پاییزی بالا و پایین می رفتند. دلم گرفته بود. از انتظار کشیدن خسته شده بودم. چشمم را بستم، قطره اشکی از گوشه ی چشمم ریخت...


🖊 نویسنده: فائزه ریاضی
🖍 ویرایش: @Bipelak2

کپی بدون‌ ذکر منبع  و نام‌ نویسنده  پیگردالهی دارد.

  @loveshq

۶ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
یاز
۱۵ آذر ۱۸:۲۲
آیارمانش واقعیه؟

پاسخ :

نه عزیزم
یازهرا
۱۵ آذر ۱۸:۱۸
آیا رمانش واقعیه؟

پاسخ :

نه
منجی121212 دانشگر
۰۸ آذر ۰۱:۰۲
سلام ارض میکنم این داستان یا رمان یا هرچی که اسمشو میشه گذاشت بی نظیر بود من مثله اینو جایی ندیده بودم ار وقتی خوندم ی حال عجیبی دارم

پاسخ :

خیلی ممنون
خوش حال شدم دوست داشتین
طالب شهادت
۱۷ مهر ۰۱:۲۸
واقعا عالی بود بهترین رمانی بود که خونده بودم اجرتون با شهدای دفاع مقدس و مدافع حرم

پاسخ :

ممنونم
...
۱۲ تیر ۲۲:۴۵
سلام   کجا میتونم کاملش رو دانلود کنم؟

پاسخ :

علیک سلام
این آخرش بود دیگه( چون راجع به زندگی رضا هست، وقتی رضا شهید می شه دیگه داستان تموم می شه. دو تا فصل هم بوده که من دو تا فصلش رو تو وب قرار دادم مطالعه بفرمایید.💐
یامهدی
۰۵ خرداد ۰۹:۴۷
باسلام من این رمان خیلی دوست دارم،
واقعا قشنگه...
لطفا به من بگین بعداز قسمت 33رو از کجامیتونم پیدا کنم؟
خیلی وقته منتظرم ولی ادامه شو پیدانمیکنم.

پاسخ :

سلام علیکم
تموم می شه کلا دو فصل هست که من همش رو تو یک فصل قرار دادم بعد هم داستان زندگی رضا هست وقتی شهید می شه دیگه داستان ادامه نداره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به هآی است ونه هو
نه به این است ُ نه او
نه به جام است و سبو

گر به این نقطه رسیدی ؛
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را :

آنچه گفتند و سرودند
تو آنی !!
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عُمر
به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
همه اسرار نهانی !

مولانا
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان